میراث پدر
نویسنده: شیرین محمودی
زمان مطالعه:8 دقیقه

میراث پدر
شیرین محمودی
میراث پدر
نویسنده: شیرین محمودی
تای مطالعه:[تا چند دقیقه میتوان این مقاله را مطالعه کرد؟]8 دقیقه
«مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم...»
هرچه فکر میکنم، مصرعِ بعد یادم نمیآید. صدایِ جیغ و هورا بلند میشود. مسابقهی مشاعره را به دخترانم میبازم، آنهم با حرف «میم». دهها بیتِ شعر که با «میم» شروع میشوند بلد بودم و اینک فراموش کردهام. هم غمگین و هم خوشحال میشوم؛ خوشحال به خاطر اینکه دخترانم در ادبیات از من جلوتر زدهاند و غمگین از اینکه نکند سرگذشتِ بابا برای من هم اتفاق بیفتد.
یک عصرِ پاییزی که بادِ ناجوانمردانه بر تنهی لُختِ درختانِ گردویِ شهر تازیانه و بر صورتِ پُر از دردِ من سیلی میزد، در کوچهی سالهایِ کودکی بهسرعت جلو میروم. همان کوچهای که در دامنهی کوهِ بلندِ شهرِ بافت قرار دارد. نفسم بند میآید. کمی میایستم. نگاهم به انتهای کوچه میافتد. چشمهایم را تنگ میکنم که درست میبینم یا نه؟ شوکه میشوم.
مردی را میبینم که وسطِ کوچه ایستاده. نه توانِ رفتن به جلو دارد و نه توانِ برگشتن به عقب. نگاهش خالی از هر مسیری است؛ نگاهش حیرانتر از ذهنش. آمدهام یا دارم برمیگردم؟ با قدمهایی لرزان و ترسان خودش را به کودکان در کوچه میرساند. کودکان آنقدر مشغولِ بازی هستند که متوجهِ حضورش نمیشوند. تردید دارد؛ نمیداند به آنها نزدیک شود یا نه؟ چند ثانیهای یا شاید چند دقیقهای مکثی میکند.
من حیرانتر و گیجتر ایستادهام و نظاره میکنم. بالاخره دِل به دریا میزند و از پسربچهای که کنارِ تیربرق ایستاده میپرسد: «خونهی محمودی کجایه؟» نگاهِ پسربچه از نگاهِ من حیرانتر و گیجتر است. در حالی که دهانش باز مانده و چشمانش چهارتا شده میپرسد: «آقای محمودی، گم شدین؟»
خودم را به او میرسانم. سلام میکنم. در نگاهی که تا این لحظه غرقِ گیجی و حیرانی بود، برقی از امید شروع به درخشش میکند. همان لبخندِ آشنایِ همیشگی بر لبش مینشیند و میگوید: «بابا توئی؟» اشکها فرصتِ حرف زدن را از من میگیرند. دستش را میگیرم و میبوسم. دستم را سفت در دستش گرفته؛ مثلِ سالهایِ کودکی که من دستش را سفت میگرفتم که مبادا گم شوم.
دو ماهیست که بابا دیگر شعر نمیخواند، مشاعره نمیکند، نماز نمیخواند، قرآن نمیخواند، شاهنامه نمیخواند، فالِ حافظ نمیگیرد. گویی بابا خودش را از یاد برده. اما در این هیاهو و کشمکشِ فراموشی و آلزایمر، تنها فرزندانش را یا شاید بهتر بگویم همرزمانِ زمانِ مشاعرهاش را خوب میشناسد.
دیگر نه اسپریها جواب میدهند، نه کپسولِ اکسیژن، نه داروها و نه خدا. نفسی که لحظه به لحظه تنگتر میشود و جسمی بیقرارتر در آغوشم. هرچه تلاش میکنیم، درد از ما قویتر میشود. مدتیست که درد از ما پیشی گرفته، حتی از توانِ او. هر ترفند و توصیهی پزشکی که لازم است انجام میدهیم ولی جواب نمیگیریم. تومور مانندِ شاخههایِ درهمتنیدهی درختی دیوانه، در ریههایش رشد میکند. ما ماندهایم و یک دنیا تنهایی و ناتوانی. سایهی مرگ را میبینیم و سنگینیِ مرگ را بر وجودش حس میکنیم، اما باز هم در ژرفایِ وجودمان، بودنِ مرگ را نمیپذیریم.
همه در خواب فرو رفتهاند. هرکسی بهنوعی تسلیمِ خواب شده. سیاهیِ شب بیداد میکند. صدایِ مرگبارِ باد در خشخشِ برگهایِ آبانِ سال ۹۶، ناقوسِ مرگ را به صدا درمیآورد. در برابرِ مرگِ ناتوان و تسلیمشده ایستادهایم. دیگر مثلِ او هیچ رمقی برای مبارزه با مرگ نداریم. او سالها به ما آموخت که برای زندگی باید جنگید، اما امشب در سیاهی و سردیِ مرگ در حالِ تسلیم شدن است.
با دستش علامت میدهد که بلندش کنیم. پشتِ سرش مینشینم و خواهرم از جلو بازوهایش را میگیرد و بهسختی جسمِ نیمهجانش را بالا میآوریم. بعد از سه روز زبان گشود و با صدایی مبهم گفت: «بابا معصومه». اشکهایِ خواهرم ریخت و جواب داد: «جانم بابا». سرش را رویِ شانهی خواهرم میگذارد و برای همیشه از بینِ ما پَر میگشاید.
سه روز قبل از مرگش وقتی دایی از او پرسید که مرا میشناسی؟ اندک لبخندی زد و در حالی که چشمهایش بسته بود، جواب داد:
«شاهی که ز شاهانِ جهان باج گرفت تاج از سرِ کیخسرویِ لیلاج گرفت.»
همان شعری که سالهایِ جوانی همیشه برای دایی میخواند. بعد از مرگِ بابا، هرچه دنبالِ ادامهی شعر گشتم پیدایش نکردم. تنها کسی هم که شعر را میدانست، دایی بود که بعد از مدت کوتاهی به بابا پیوست.
از وقتی بابا مریض شد، دیگر کسی برایم شاهنامه نمیخواند، دیگر کسی برایم فالِ حافظ نمیگیرد و تعبیر نمیکند. کسی دیگر نوشتن به سبکِ قائممقام فراهانی را یادم نمیدهد. چرخیدن در بوستانِ سعدی دیگر برایم لذتی ندارد. من ماندهام و یک دنیا تنهایی، یک دنیا حسرت، یک دنیا پشیمانی، یک دنیا دور از خود. دیگر شیرینِ بابا نیستم، دیگر شهزادهی اَرمن نیستم؛ همان شعری که همیشه بابا برایم میخواند:
«تو ای شیرینِ من، شهزادهی ارمن خیالِ مهربانِ تو، مرا کافیست.»
خیالِ من برای بابا کافی بود، ولی خیالِ او برای من کافی نیست. من بودنِ او را با همهی وجود میخواهم. زمانه، شیرینی را از من گرفته است. من با شعرهایِ بابا، شیرین هستم و بدونِ شعر خواندنهای او، فقط شَرنگِ تلخِ زندگی هستم که قطرهقطره در گلویم میچکد و تا انتهایِ وجودم را به آتش میکشاند.
بابا به خواستهیِ خودش، در گوشهی اتاقش جان سپرد. همان اتاقی که هر موقع درش را باز میکردی، سرش را از روی کتاب بلند میکرد و میگفت:
«وَه چه خوب آمدی صفا کردی چه عجب شد که یادِ ما کردی»
همان اتاقی که آجر به آجرِ آن را شبها بعد از اتمامِ کارِ روزانه روی هم میگذاشت. بابا از ساعت ۶ صبح تا ۶ عصر سرکار بود. وقتی به خانه برمیگشت، خاکهایِ لباسش را در حیاط میتکاند. بیلِ کارگریاش را کنارِ دیوار تکیه میداد؛ دستهیِ چوبیِ بیل که همیشه با رگههایی از خونِ دستِ بابا تزئین شده بود. دست و صورتی میشست، وضو میگرفت، نماز میخواند و بعد از خوردنِ چای، همگی در اتاقش، دورِ چراغِ علاءالدینِ سبز جمع میشدیم.
یک شب برایمان داستان تعریف میکرد، داستانهایِ تخیلی مثلِ «دخترِ شهرپدرخوار». یک شب شاهنامه میخواند. شبهایِ شاهنامهخوانی، همسایهها هم به اتاقش میآمدند. وقتی شروع به خواندنِ شاهنامه میکرد با آن صدایِ پُر از ابهتش، انگار صحنهی رَجزخوانیِ پهلوانان برایمان زنده میشد. صدایش در تمامِ قسمتهایِ خانه طنینانداز میشد.
میتوانست ساعتها شاهنامه را بدونِ وقفه از حفظ بخواند. کتابِ شاهنامه نداشت؛ بابا شاهنامهیِ زندهیِ فردوسی بود. تمامِ شاهنامه را در جوانی حفظ کرده بود. «سوگِ سیاوش» را میخواند و با صدایِ بلند میگریست و من شب زیرِ پتو برای مرگِ سیاوش بیصدا گریه میکردم. همانقدر که مرگِ سیاوش را زیبا میخواند، حادثهی عاشورا را با همان زیبایی با شعر میخواند و گریه میکرد. هیچوقت ندانستم با اینکه بابا سوادِ مکتبی داشت و بهخاطرِ مشکلاتِ زندگی مدرسه نرفته بود، چطور توانسته اینهمه شعر را حفظ کند؟ هر وقت بهخاطرِ زیاد کتاب خواندن، بهطعنه به او میگفتم: «بابا فردا امتحان داری، حتماً نمرهی خوبی میگیری!» میخندید و میگفت: «میراثِ پدر خواهی، علمِ پدر آموز.»
شباهتهایِ زیادی بینِ من و باباست. هر دو عاشق، دلداده و مجنونِ کتاب هستیم. بابا با بیلِ کارگریاش تمامِ آرزوهایش را درونِ قلبش دفن کرد و من هم با قلم، تمامِ آرزوهایم را در بینِ برگههایِ دفاتر و کتابهایم دفن کردهام. بابا سخت تلاش میکرد و هیچوقت به آرزوهایش نمیرسید؛ گویا قرار بود تمامِ دیوارهایی که با دستانِ پینهبستهاش در این دنیا میسازد، در دنیایِ آرزوها سدِ راهش شوند.
آن شب که بابا مُرد، تا صبح بر پینههایِ دستش بوسه زدم. همان پینههایی که برایِ ساختنِ سقفی امن برای ما روی دستانِ مهربانش حک شده بود. بابا قبل از مرگ، میراثِ گرانبهایش را بین ما تقسیم کرد. میراثِ بابا برای هرکدام از ما فقط کتاب بود؛ یکی سعدی، یکی حافظ، یکی خسرو و شیرین و...
از وقتی بابا مُرد، حلقهیِ اتصالِ من و دنیایِ ادبیات هم قطع شد. من در گلستانِ سعدی گُم شده و در هزارتویِ شاهنامه ناپدید شده بودم. دیگر توانِ نوشتن نداشتم. من با قلم بیگانه شده بودم. هفت سال بود که دیگر قلم را برای نوشتن بلند نمیکردم. دیگر دلم با قلم همراه نمیشد یا من دلتنگ بودم یا قلم سرسنگین. هیچ حرفی برای گفتن با هم نداشتیم.
تا اینکه سال ۱۴۰۳ راهیِ طوس شدم. به زیارتِ مقبرهی فردوسی رفتم که بابا عاشقانه آنجا را میپرستید. هر قدمی که برمیداشتم، هر شعری که از دیوارنگارهها میخواندم، فریادی در درونم به صورتِ دلم سیلی میزد که قلمت را بردار. گویا تکتکِ ژنهایِ بابا در وجودم به خروش آمده بودند. سلولهایم عطشِ نوشتن داشتند و من واهمهی از نوشتن؛ مثلِ همان شبهایی که در اتاقِ بابا مسابقهی مشاعره برگزار میشد. همهی ما با تمامِ توان تلاش میکردیم که برندهی مسابقه شویم.
تنها کسی که همنبردِ بابا میشد، برادرِ کوچکم بود که برای هر حرف از ردیفهایِ شعرِ بابا، بیتی میخواند. دوست داشتم بازندهیِ این بازی نباشم. شبهایِ زیادی باختم تا فهمیدم که نقطهضعفِ رقیبان در شروع و پایانِ شعرها، حرفِ «ث» است. تمامِ تلاشم را میکردم و در کتابهایِ شعر، بهدنبالِ حرفِ «ث» میگشتم. چند بیتی بیشتر نیافتم. هر وقت که میخواستم بابا را با حرفِ «ث» گیر بیندازم، نمیتوانستم و باز هم او برنده میشد و من مغلوب و شکستخورده.
آن روز هم در مقبرهی فردوسیِ بزرگ، باز هم مغلوبِ ژنهایِ بابا شدم. تسلیم شدم و قلم را برداشتم. به احترامِ آرزوهایِ مدفونشده در قلبش، به تکتکِ پینههایِ حکشده در دستش، به رگههایِ خون در دستهیِ بیلِ کارگریاش مینویسم تا فرزندانم میراثدارِ این گنجینهی گرانبها شوند.

شیرین محمودی
برای خواندن مقالات بیشتر از این نویسنده ضربه بزنید.
کلیدواژهها
نظری ثبت نشده است.